ماجرای آن مرد همدانی که رفته بود آمار دختران خودش را بگیرد!

  همدانی دو دختر داشت.یکی زن کوزه گر شد و دیگری زن کشاورز.مدتی گذشت تا اینکه یک روز مرد به اصرار مادر بچه ها راه افتاد تا آمار دخترانش را بگیرد و زن را از بی خبری درآورد.من نمی نویسم اما شما بخوانید(رفت و رفت و رفت)تا رسید به خانه ی داماد کوزه گر.عین عبارات دختر در پاسخ به سوال پدر مبنی بر اینکه "دخترم! حال و روزتان چگونه است؟" نقل می شود:والا چی عرض کنم بابایی! اگه بارون نباره یه شندرغازی درمیاریم ولی اگه بارون بیاد پناه بر خدا(!) مرد که می دانست منزل! در منزل تنهاست و در فراق او آرام و قرار! ندارد غزل خداحافظی را خواند و رفت سراغ آن یکی دختر که حالا دیگر برای خودش کشاورزی شده بود! جواب دختر دوم را خلاصه می کنیم:اگه بارون بباره یه شندرغازی درمیاریم ولی اگه بارون نیاد پناه بر خدا(!).مرد که خود را در وادی حیرت می دید گزیدن انگشت را موکول کرد به جلسات بعدی و راه افتاد.من نمی نویسم اما شما بخوانید (برگشت و برگشت و برگشت)تا رسید به سر کوچه شان و زن را دید گوشه ی چادر به دندان و بی قرار!چون قصد سورپرایز نداشت زن را گفت:ای زن! بیا تا برویم.جای هیچ نگرانی نیست.بچه ها خوبند و روزگارشان هم اِ...ی شکرِ خدا پر بدک نیست.زیاد از حرفهایشان سر در نیاوردم اما مثل اینکه باران چه ببارد چه نبارد وضع ما بهتر از این بشو نیست!

حالا حکایت ماست!دو روزی است که سرشماری نفوس و مسکن آغاز شده است.یکی دوست دارد آمارش را بگیرند و دیگری دوست دارد آمارش را نگیرند.اتفاق خاصی نیافتاده و قرار!هم نیست که بیافتد.اصلن اتفاق اگر اتفاق باشد یک بار می افتد!

/ 1 نظر / 12 بازدید